میبوسمت. میگذارمت کنار

   اينجا لا ي قرآن قديمي پدر بزرگم جاي امني خواهد بود. قديمي وكهنه واز مد افتاده است ياد تو. (( متبرك باد نام تو)). ادامه ارثيه چه كسي خواهي شد؟ نه! برت ميدام ميگذارمت کنار سنجد هاي سفره هفت سين، وقت كنجکاوي وكنكاش كودكان عيد لمس شوي از انگشتان بي گناهشان، به گريه بيافتند. بهانه بگيرند، هي بهانه بگيرند. نه!تحمل گريه كودكي را ندارم برت  ميدارم، ميگذارمت لاي ديوان حافظي كه نشد يكبار شانه به شانه هم فال شويم وهم تماشا! صفحه اولش را  دوباره بخوان .يادت هست؟ ميخندي؟ به خدا اينبار ميبوسمت ميگذارمت كنار. میگذارمت کنار  پشت بام كاهگلي مشرف به كوهستان خانه پدر بزرگم،  برف شود درون بهارمان يخ بزني از سرما، بيايم روي پشت بام با كاهگل وبرف پرتت كنم آن سوي پشت بام، آب شوي روي رختخوابهاي دست دوز مادر بزرگم چكه كني! همه بگويند چه بوئي گرفته اين رختخوابها! من گريه كنم به بهانه يادش به خير! مادر بزرگم مرا دوست ميداشت.غرورم را بگو.نه! ميگذارمت لاي هزاري هاي تا نخورده پدرم، عيدي شوي براي دختران بي شوهر روستا، بگويم اگر نود ويك سال هر  سال نود ويك روز هر روز نود ويك بار تكرارت كنند. به جاي پير مردهاي زن مرده،  جواني با قامتي از سرو يادشان خواهد كرد. به خدا ياورشان خواهي شد. نه! ميگذارمت کنار ساقه هاي اين گندم جوان، خدا شوم وعمري دوازده روزه به تو ببخشم و بعد  هيبت سر سبزت را با دست وپائي گره زده كنار جوي ابي، خياباني، چه ميدانم جوري شبيه ما بقي ادمها به بهانه نحسي سيزده در به درت كنم. نه!  ميگذارمت روي شمعي كه پا به پاي نوشتن از تو با من سوخت. بسوزي... وصلت ميكنم به شاخ هاي اين فيل چوبي، وقت دود شدن عود هاي هندي، دود شوي بروي هوا! مشامم پر شود از عطر تنت نه!نه نمیشود.نه! 

از دست تو بيچاره ام سارا! هر بهار را براي تو زنده مي مانم. تو ارديبهشت مني عزيز. بوي باران بهارمي. دوستان بدون واسطه همراهمي.

تا  اين گوشه قلبم مرمت شود. ميبوسمت. ميگذارمت گوشه ديگر قلبم.

 

درد

 خيلي سخت وارد واگن قطار ميشه. دو تا پاهاش در دو  جهت مختلف كنار هم قرار گرفتند و اين راه رفتن رو براش سخت كرده. دو تا  پلاستيك  تو دو تا دستهاي بي جونش و يه كيف كمري دور كمرشه. با كلي تلاش سعي ميكنه به ديگران بفهمونه كه مسواك اورال  بي وجا اسپندي ميفروشه. دوتا جا اسپندي ازش ميخرن. هر دو تا خانمي كه بهش ميگن يه جا اسفندي بده به سختي ميپرسه: مسواك؟

تعداد مسواكاي تو پلاستيكش بيشتر از تعداد جا اسپنديياشن. دارم دنبال پول خورد ميگردم كه  به سرعت ميره.

 كمتر  از يازده سالش بود. مطمئنم.                                          

آزادی / آوارگی

درون قطار لرستان به تهرانيم. جا مانده ايم ومسافتي به اندازه يك ايستگاه را درون راه رو هاي تنگ  با كوله پشتي و خستگي راه رفته ايم . رسيده ايم به كوپه خودمان. دو مرد ودو زن  درون كوپه ما نشسته اند.يكي از زن ها با چشم وابرو  خيلي مشكي ولباس مشكي  با لهجه لري سعي ميكند با ما حرف بزند. اينكه كجا بوده ايم و اهل كجائيم و از اين حرفها. آب بسيار خنكشان را به ما تعارف ميكنند. حوصله حرف زدن ندارم به من نگاه ميكند ولبخند ميزند. از من ميپرسد: سرت درد ميكند؟ميگويم نه! با دوستان ديگرم ادامه ميدهد حرف زدن را. از قيمت مرغ وتخم مرغ ويارانه واينها حرف ميزند. از سردي هوا از تهران.حال وهواي درون من در نيم ساعت گذشته مانده.

 يكي از ايستگا ه هاي بين راه قطار كه توقف ميكند. چندين نفر با كوله باري از رختخواب وظرف وظروف واينها درست كنار ايستگاه  روي فرش دست باف نشسته اند وچاي ميخورند. پير مرد نصف يك كله قند را گذاشته گوشه فرش  درست در لحظه اي كه قند را ميشكند مستقيم آن را درون دهانش ميگزارد وچاي را سر ميكشد. زن درون كوپه ما مشغول حرف زدن است. ناگهان متوجه انها ميشود. ميگويد عشايرند محكم دست به شيشه قطار ميكشد ( مثل دست كشيدن روي يك شي متبرك)و از عمق وجود ميگويد: خوش به سعادتتان. چندين بار تكرار  ميكند: خوش به سعادتتان. مثل كسي كه عاشق زيارت رفتن است وموقع  بدرقه زائري ميگويد: خوش به سعادتت. مثل موتور سواري كه موقع ديدن  راننده يك ماشين شاسي بلند آهي از ته دل ميكشد. مثل كسي كه آرزو دارد از ايران برود اروپا ونميشود وبا شنيدن رفتن هر كسي ميگويد:  خوش به حالت. مثل... هي پشت سر هم توضيح ميدهد كه اينها چگونه اند وچگونه زندگي ميكنند .چشمانش برق ميزند. انگار ميخواهد گريه كند.  با حرف زدن اززني كه كنارش نشسته ميخواهد كه با احساسا ت او شريك شود.  فكر ميكنم احتمالا از درون زندگي شبيه آنها پرت شده به يكجا نشيني. كه اينهمه حسرت ميخورد. فكر ميكنم كه اينگونه ازادي ويا آوراگي سعادت ميخواهد؟

از درون خودم پرت ميشوم درون قطار.  ميخندم.

جدائي نادر از سيمين

 زمان ومكاني براي گريستن نادر وجود ندارد مگر شانه هاي پير پدر درون حمام، وقتي كه دوش را ميچرخاند براي نظافت پدري كه يادش نيست نادر پسر او است.

سر روي شانه او ميگزارد وميگريد بدون اينكه پدر  ميان حس گريستن و حس ديگري تمايزي قائل شود.

چه تنهائي! نادر! چه محكم وكله شق ويك كلامي.

 سيمين ميگويد آقاي قاضي به خاطر پدري كه يادش نيست  كه او پسرش است نمي ايد برويم خارج و نادر ميگويد: من كه يادم هست او پدر من است وفيلم ميرود براي شروع.  

ادم هاي اين فيلم همان ادمهاي عادي  هستند كه هر روز با آنها چشم در چشم ميشويم در بانك وخيابان و پشت چراغ قرمز و پمپ بنزين.

 دختر بنزين ميزند وهمه نگاه ميكنند وپدر او را براي گرفتن  حقش ولو دو صد توماني كهنه تمرين ميدهد در روياروئي با كارگر پمپ بنزين.( مرسوم اين است كه دختر درون ماشين بنشيند وكسي هم حق نگاه كردن به  او نداشته باشد وگرنه...)

 سخت ميشود اگر  ترمه هم دقيقا مثل تو تربيت شود نادر! سخت ميشود زندگي براي او وقتي ميرويد براي جدا شدن وتو در حد يك جمله نميتواني كه به سيمين بگوئي برگرد!

 ترمه ميگويد قول داده بودي وتو وقتي كه حركتي با چار چوب حس وتفكر خودت نخواند حاضر نيستي در حد يك جمله هزينه كني حتي اگر قول داده باشي به دختري كه در واسفاي  نبودن زن و زندان وشكايت و كار وجابجا كردن اندام گوشتي پدر به او حل كردن ومحاسبه سود وزيان مسائل رياضي ومفاهيم كلمات را ياد ميدهي.

 ترچيح ميدهي بگوئي ببخش! نميتوانم.

پس مصلحت وسازش وآينده بچه و... حرفهائي از اين قبيل كجاي تفكرات تو پر  ميزند. پسر؟

 اينهمه خودت بودن به تنهائي تو ختم ميشود در آخر فيلم آيا ترمه تو را انتخاب ميكند ويا مادري را كه رفته بود كه تو را بترساند كه با هم برويد خارج كه سر وكله راضيه سر وته شد در پله هاي خانه شما وتو شدي قائل؟

طوري از قتل حرف ميزنند كه انگار جوان هجده ساله  اي را در خيابان به ضرب چاقو كشته اي ! بيچار ه اي نادر!

 اينكه فضاي فيلم هاي آقاي فرهادي به شدت شبيه همان زنگي روز مره هر كدام از ما است ارتباط قوي ميگيرد از آنكه به تماشا نشسته. خانه ودكور وفرش و آشپزخانه وساختمان وماشين را آدم ميفهمد واينكه  اينهمه ريز بيني در مورد مسئله اي كه فكرش را نميكني كه شاخ وبرگ بدهد وبشود باغستاني ! ترغيبم ميكند براي تماشاي هر اثر ديگري كه از ايشان معرفي بشود. مخصوصا كه همسر راضيه همان شهاب حسيني فيلم سوپر استار باشد كه اينهمه خوب ميشناسد جنس مرد افسرده يك شب در ميان درون زندان  از دست طلبكاران  را كه غيرتي ميشود زنش درون خانه مردي ميرود كه معلوم نيست به قول خودش چكاره است( چقدر به اعصابت مسلطي نادر؟ فقط گفتي توهين نكن اقا!)

 واز شدت غيرتي شدن نقشه ميكشد براي گرفتن پول از نادر وبستن دهان طلبكاران وآي خودش را ميزند درون آشپزخانه يك در يك و ظرفشوئي زنگ زده وديوار هاي بي رنگ خانه...

چه فيلمي گرفتي جناب فيلمبردار.

  ونگاه هاي دو دختري كه در هم گره ميشود. يكي سميه دختر زن ومردي كه با عصبي بازي كارش را پيش ميبرد وزني كه گناه و ثواب اعمالش را با خطوط تلفن پي ميگيرد واينكه گناه نباشد عوض كردن شلوار پير مرد هشتاد ساله و  جایگاه جانداري كه سميه گوشهايش را روي شكم مادرش تيز  كرده براي شنيدن لگد هاي او( فقط همان يك صحنه  فيلم چشمهاي راضيه خنديد ومابقي را يا ميگريست ويا التماس ميكردبه نادر وقاضي و شوهر افسر ده اش) چه بدبختي راضيه..

وديگري ترمه با مادري سر گردان  خواسته هاي خود وتعلقاتش كه از ديد نادر ترسو بود وبه خودش فكر ميكرد. و پدري  در مقام نادر كه آيا اورا انتخاب ميكند براي ادامه ويا دليل همراهي  او با پدرش به قول سيمين نوعي تلاش براي برگرداندن مادر و جدا نشدن آنها بود؟

امروز اردیبهشت آمد.سارا زمین  تشنه است.

 

تعریف من از چشمانت تعریف تازه ای نیست .سارا!

 همان دومردم اصیل سنتی پا بر جا که در مبارزه تنگا تنگ گذراین همه ثانیه  تمام ملت های وجودم را به

 محاصره گرفته اند . همان  دو مردمی که با هیچ ریاضتی وبا هیچ فلسفه ومنطقی  استدلال نمی شوند.

  اصلا دلیلی ندارد این همه سال  سارا بودن. بودن با سارا.

 سارا بهار را به تو تبریک میگویم.

 آغاز گل داددنت در تمامی باغچه ها وباغ ها را/

  شکوفه ام! از حرارت وگرمای دستهای تو است که آبهای زمین برای بارشی دوباره به آسمان باز میگردند.  سارا زمین تشنه است.

 ...حرف تازه اي نيست. سارا! ببخش!

همان حرفهاي هميشگي  كه رسوب كرده اند در اعماق روحم وارديبهشت كه مي آيد نميتوانم به تجزيه دوباره اش نيانديشم.

 شدی معشوق اردیبهشتهایم. شدی سالی یک بار. شدی لباس قدیمی درون گنجه که اول اردیبهشت بر تن میکنم ودر اینه غرق میشوم.

 سارا سلام.

شدي زخم عميق من/ بستمت به دعا

شدی زخم عمیق من. وقتي كه دستت را گرفتي روي صورتت وگريستي تلخ! زمان ايستاد... ! بستمت به دعا!

خدايا كاري بكن.

 مثلا ما را برگردان به اسفند ماه ده ها سال پيش! مادرم خانه را زير رو كرده باشد كه ميخواهد بتكاندش... امتحان هاي ثلث دوم هم باشد. ما بين رختخوابها وكمد ها ووسايل سرگردان اشپزخانه جائي پيدا كنيم براي درس خواندن. تو با جورابهاي كثيف فوتبالي بدوي روي فرش هائي كه مادر شسته و يك سره بروي درون يخچالي كه رنگ سفيدش از دستهاي كثيف تو لك لكي شود مادر فرياد بكشد. من بميرم از ترس. بدوم دستمالي بردارم بكشم روي يخچال مادر دوباره فرياد بشودكه  با دستمال كثيف من بزنم زير گريه وتو بخندي؟

 شب شود نوبت  جابجائي كمدها بشود  من وتو بيايستيم گوشه اي با جابجائي هر كمد بدويم  سكه هاي پنج تومني ويك تومني ودو تومني  وخودكار ها ومدادهائي كه تمام سال گم شده بودندرا برداريم از زير كمد وگلاويز شويم كه براي من است ومن زورم هيچوقت به تو نرسد. وپدر بر سر تو فرياد شود كه به من زور نگوئي. فردا شود توبه سر كشي هايت ادامه دهي. پدر تيله هايت را  که تمام دارائي ات است ببرد بريزد در خرابه هاي دور... تيله هاي سه پر. تيله هاي پنج پر. نشسته بودی گوشه آشپزخانه وزوانوهایت را بغل کرده بودی. می پرسیدم ندیدی بابا تیله هایت را کجا ریخت؟ میگفتی  خرابه های خیلی دور...

تو  درون روكش چاه آشپزخانه به من قواعد تيله بازي ياد ميدادي ومن هيچوقت ياد نگرفتم. يادت هست؟

يادت ميايد چقدر به ما نصيحت ميشد وقت پذيرائي از ميهمانهاي عيد؟   تو هيچوقت قبول نميكردي كه چاي ببري.يادت هست ستاره خانم را؟ از در وارد شد وشروع كرد به بوسيدن تو! تا بنا گوشت قرمز شده بود ومن مرده بودم از خنده. مشت ميكوبيدي به من كه نخند. فكر ميكردي كه تو مرد بزرگي شده اي كه يك زن نبايد تو را ببوسد. همش مگه چند سالت بود؟ دوازده سال؟

رضا  وفرزانه را يادت هست تمام شكلاتهاي كاكائوي سفره عيدمان را يكي يكي خوردند. چقدر از نظر مادر بي ادب بودند. ومن وتو پشت سرشان حرف زديم.

چند وقت پيش رفته بودم امام زاده. علي آقا واكرم خانم نشسته بودند سر خاك فرزانه و ميگريستند. نشستم كنارشان واييييي گريه كرديم. هيچكدامشان مرا نشناختند. عينكم را  که برداشتم علي اقا محكم كوبيد به سرش. حتما یاد فرزانه افتاده بود.هي ميگفت: اي واي/ اي واي...

یادت هست؟ تمام اسفند ماه خواب مسافرت به دهات بابا ومامان را میدیدیم؟نه نه بزرگ با آن قد بلند وصندوقی که قد  من وتو به ارتفاعات آن نمیرسید.آویزان صندوق میشدیم که شکلاتهای یک سال مانده  درون صندوق قسمت کداممان شود یادت هست؟... چقدر ارزو داشتیم با سر درون صندوق برویم وبفهمیم درون صندوقی که کلیدش گردنبند نه نه بود چه چیز هائی وجود داشت. حالا  درون شکلات خوری های کریستال خانه مان پراز شکلات های مارک اصل فلان کشور است وکام ما شیرین نمیشود چرا؟ 

 قسم ميخورم كه اگر بشودر برگرديم . موقع جابجائي كمد ها بيايستم كنار كه قلبت براي رقابت با من نلرزد اصلاتمام سكه هاي زير كمد را خودم دو دستي تقديم تو كنم. اصلا تمام سال خودم سكه هاي تو جيبي ام را پرت خواهم كرد زير كمد كه وقت  خانه تكاني چشمهايت از ذوق پيدا كردن سكه ها نور افكن شود. وخوشحال شوي و كيفش را ببري. قسم میخورم  که اصلاسر شکلات های درون صندوق با تو نجنگم.

اصلا/ اصلا

*(( اين فيلم را به عقب بازگردان/آنقدر كه پالتو هاي پشت ويترين پلنگي شود كه ميدود در دشتها ي دور

آنقدر كه عصا ها پياده به جنگل باز گردند/و پرندگان به زمين...

نه! به عقبتر بازگرد

شايد خدا تصميم تازه اي گرفت))

 اصلا پیاده میروم وتمام تیله هایت  را پیدا میکنم وبرایت می اورم.

چرا كه حالا مي دانم

ده ها سال بعد ميشوي زخم عميقم كه هيچ كاري از دستم برايت بر نمي آيد هيچ كاري .....

 

 * از گروس عبدالملکیان عزیز

کوه به کوه

- خط های موازی که

 روی یک تشک دراز میکشند

 به یکدیگر نمیرسند

 اگرچه سر هایشان از مساحت مشترکی

قلاب شده یاشد

به زمین

به زندگی

به اجباری که

از ته کفشها به مشام میرسد

 ـ ستون هائی که

زیر یک سقف نفس میکشند

نیز

ـ پاهائی که

یک عمر به موازات یکدیگر راه میروند

هم

 تنها من وهمتای هندی ام

 شاید

 درانتهای کوه به کوه هائی که

شانه هایمان

 بحران عراق را به مذاکره نشسته اند

 به هم میرسیم

لب مرزهائی که باز نمیشوند

آواره های لبم را تن بدهند

همتای هندی ام

دمپائی به پا کرده

همپای  من

 هی میدود

 او میدود

 که کودکان بادکنک شده را

در امتداد مرزهای تنم جای دهد

 من نمیپذریم.

 سیاست من این است

 بی طرفم

که طرفداری از رنگ چشمهایت را

موکول کرده ام

 به تعطیلات اخر هفته

 ویا چند ثانیه قبل از خواب

 به قیامتی که به پا میشوی

 از پشت پرده

پلک نمیزنم

 تا از موازات خط هائی از خطوط چهره ات

دست بکشم

 بمیرم

بهتر است؟

 ویا نکشم؟

 امتداد اینهمه خط موازی را

 به انتهای بن بستی که

 به هم میرسیم

 عاقبت.

 

(( کجائی مرد میدان قصه از سر گو))

شمر لعنتی امام حسینو  زده زمین تو سالن امام علی گلشهر و داره رجز میخونه که من  ومن ومن و  من چنین خواهم کرد و چنان خواهم کرد ونعره میکشه  و شمشیر ش رو تو هوا میچرخونه  ومثل گرگ زوزه میکشه. از بین جمعیت  چندتا بچه  سه چهار ساله وبیشتر  میدوند طرف سن ومیرن امام حسین نقش بر زمین رو میبوسن وبهش پول میدن.

 با این حرکت بقیه بچه های  داخل سالن که شمشیر وشمر وامام حسینو باور  کردند  از  احساس رسالت ویا رقابت با هم سن وسالها ویا داشتن چیزی از این مجلس از کنار بزرگتر هاشون روانه میشن سمت سن واز پله ها بالا میرن وامام حسینو می بوسن وبهش پول میدن. بقیه هم که خودشون اعتماد به نفس رفتن ندارند اویزون ماماناشون که منم میخوام امام حسینو ببوسم و شمر یه ربع  بیست دقیقه ای شمشیر به دست می ایسته کنار که  بوسیدن امام حسین به همه بچه ها برسه.

 یادم افتاد چندسال پیش که عاشورا  میهمان یکی از دوستام تو نهاوند بودم . موقع ظهر عاشورا بچه هائی که قرار بود نقش اسیران کاروان امام حسین رو داشته باشند با  شمشیر کشیدن شمر و لشگرش وگریه مادراشون که  تماشاچی بودن یک لحظه باورشون شد که  جنگ واقعیه و  با سنگ و کلوخ افتادند به جون شمر واون تا دم در خونشون دنبالش کردند. تعریف میکردندکه شمر بد بخت داد میزده منم عمو

 فلانی وبچه هادادمیزدند که نه شمر  لعنتیه/ بزنیدش/ بزنیدش.

 سه ساله کودکی در حد واندازه شما بوده  لابد که بسیار میخواسته درآن لحظات بدود سمت پدرش شاید! سه سال خیلی کم  است برای تاب وتحمل یاد آوری چنین لحظه هائی برای خیره بودن به نعره کشیدن وشمشیر به گلو بردن!  شمر که شمشیر را میگذاشت رو سینه امام حسین چشم بچه های داخل سالن شده بود چهار تا!  دختر چهار پنچ ساله ای که در ردیف بالای سر من نشسته بود که هی از مادرش میپرسید مامان داره چکار میکنه؟ مادرش میگریست. این نمایش پس از هزار وپانصد ساال از ان ماجرا است. سه ساله را بگو/ سه سااله را بگو که هیچ نمیفهمم.  نماز ظهر عاشورا مردی که در نقش امام حسین بود خطاب به مردم گفت من نیت میکنم به نیت خواسته های تمامتان ودو رکعت نماز میخوانم. زنی ازبین جمعیت کودک دو ساله مریضش را که سر تا پا سبز پوشانده میگزارد روی سجاده امام حسین و... در این ثانیه های آشفتگی جنگ ومبارزه وجدائی وتشنگی و ..  چه باید خواست از شما که اینچنین سر تا سر زمین را به آشفتگی وحیرانی و در سر وصورت کوفتن میهمان میکنید.

...........................................................................................................................................در  ازدحام و جمعیت بی حد وحصر زائرین شاه عبدالعظیم پسرکی هی از دست مادرش فرار میکند ومادر دستش را میکشد حالت گریه به صدایش داده که اخه چرا نمیزاری دعا کنم؟ منظورش آویزان بودن از صفحات مشبک نقره ای حرم امام زاده طاهر است . مادرش میگوید بیا بریم بازم هست! به خدا باز هم هست. منظورش حرم امام زاده حمزه وخود شاه عبدالعظیم است. با خوشحالی میرود.

........................................................................................................................................................................................

 دختری سه ساله با  لباس بافتنی از جنس موهر ورنگ سبز بسیار درخشان پالتو ودامن وکلاه یکدستی به تن کرده  وموهایش از زیر کلاه روی شانه هایش، با اندامی در نهایت ناز و آرامش  کنار مادرش که  مشغول دعا خواندن است نشسته و چوب پرچم کوچک یا حسین را از پرچم در آروده وهر چقدر تلاش میکند که ان را جا بزند نمیتواند. با ترس به مادرش نگاه میکند . مادرش حواسش به اونسیت . آرام میگوید مامان!  دراومده. مادر حواسش به دعا است. بک عالمه ادب وترس در چشمها وگونه هایش است. بی شباهت به ترس سه ساله ای از نبود پدر وتشنگی وآوارگی وگم شدن در خرابه ها در تاریکی.....   بی شباهت به ترس از سیلی خوردن و به اسیری رفتن. کاش کسی از دل تاریخ بلند شود وبگویدسه ساله ای نبوده! کاش ...

.....................................................................................................................................................................................

  واما در این میان حرکت بسیار پسندیده فعالین عرصه فرهنگ( فرو آهنگ) در برگزاری شکلی جدیدی از گرد همائی عزادار بودن ومرور لحظه های عاشورائی تحت عنوان(( خیمه ها ونجواها)) در تالار وحدت ویاد اوری فرهنگ عزاداری وموسیقی ها ونواهائی که در ظرف چنین ایامی در گذشتگان ما و وقوم وخویش های متفاوتی از اقصی نقاط ایران شکل میگرفته است.  شکل متفاوت والبته خوب به قول معروف شکل با کلاسی از عزادرای وبا وصل بودن به بی قراری ان لحظه ها  بودکه حضور برخی از هنر پیشه ها و وسفرای کشور های مختلف وحضور وزیر ووزرا  وتزئین خاص خرما وحلوا وشله زرد  که البته انهم برای برخی از میهمانان بودبا  سایر فضا های رایج در این ایام  قابل قیاس نبود.  چراغانی سبز وسفید وفانوس های درون حیاط وخیمه ها و نقالی و نوحه ای وصدای پای اسب وشیون و خرما وچای و نمایشگاه نقاشی وحضور استادان نقاش  وخطاط و...

 ((هنرمندان مناطق مختلف ایران، ، آیین هایی مانند چاووش خوانی، چوپان خوانی، امام خوانی، سوگینه ی بوشهری، عربی و کرمانی، پرده خوانی و تعزیه، چوزنی، کرنانوازی، علم گردانی و سنج و دمام برگزار کردند.))

 شکل عزاداری اقوام عرب در ایران ( رعب اور بود) با خشونت و شمشیر و خیلی محکم واقوام لر و بختیاری وترک و فارس و و تلفیق اجرای گروه کر وتنبور دو استاد که:

 ((به خون/خاکستر دیرینه/آتش قصه می پرداخت/به خاکستر/هوای هرم ظهر داغ خونبارش/و کشتی نوح دیگر داشت و اقیانوس سرخ و دشت خشک و/پر چروک و چرک از تزویر/پی موجی دگر بی تاب/و چشم راوی روز ازل بی خواب /کجایی مرد میدان/قصه از سر گو/زمان پرشتاب و گیج و پر ابهام/هزاران قصه گوی پر دروغ و رام/صدای نعره های خام کسی خیره به لبهای ترک خورده/که می خواند/مرا دریاب
کجایی مرد میدان/قصه از سر گو/بگو یک بار دیگر/که مرا دریاب))

...

از صبح که بیدارمیشم و شروع میکنم به بدو بدوکه روشنائی روز رو تحویل به شب تاریک بدم و  وچشمامو ببندم و تمرین مردن  کنم تا موقعی که نوبتم بشه برای همیشه بمیرم . خیلی اتفاقا می افته !از این هفته به هفته بعد هم. از این ماه تا ماه قبل نیز. از این سال تا سال بعد هم همینطور. 

    یکی از اتفاقائی که هر سال به مدت ده روز اتفاق می افته این ده روز اول ماه محرمه که دور وبر جائی که من زندگی میکنم هم مثل همه جا های دیگه با پرپائی تکیه ومراسم عزاداری وسخنرانی  و این جور اقدامات اتفاق می افته.  

 انرژی که تواین ده روز تو فضا  هست از حس خوب عبادت ومرور کردن فضائل اخلاقی وزدن تو سر وصورت خودمون که چه نشسته ایم  که  روزی در سرزمینی کودکی وآبی  وعمو عباسی وظلمی و..ذکر گفتن ودعا های دست جمعی وطلب خیر ومغفرت وپیمان بستن  با خدا خوبی ها وپیامبران سراسر  نیکی شان برای انسان ماندن . همه اینها خوب! خیلی هم خوب!

  ولی فاصله گرفتن از اصل  ومفهموم  هدف یک مبارزه ودلیل جنگیدن  درد! خیلی هم درد!

 این ده روز اتفاقات خیلی زیادی  می افته!  مثلا همین دیشب از ساعت هفت شب به بعد این پسر بچه های کوچه ما که تو پارکینگ خونه همسایه روبروئئ تکیه علم کردند شروع کردن به دعای فرج خوندن با عجله و کلمات جابجا و بعد شروع کردن به کوبیدن طبلاشون(دو ساعت تمام). فکر کنم مسابقه بود با ریتم وها وواهنگ های مختلف موزون ونا موزون میکوبیدند به طبل ها و با هر ضربه شیشه ها ی اتاق من تنشون می لرزیدند.

منی که تازه هفت شب بعد میتونم کمی اروم بگیرم زیر پتو وبا سه تا متکا روی سرم  سردردی گرفتم که خدا نصیبتون نکنه!

 خوب این بچه هیچ وقت دیگه  وهیج جای دیگه نمیتونه اینطوری بکوبه به طبلی که دوست داره! وهر وقت که خواست بره خونه وکسی بهش چیزی نگه!   اصلا شاید بزرگترشم هم  دنبال  جا وفضائی برای اینکه بخوادخلا های دیگه ای از خودش رو  التیام بده.

 اصلا انگار این ده روز بهونه ای میشه که خانواده ها با یه تغییری  یه حال وهوائی به خونه وروابط بین خودشون بدن! مثلا هیچ وقت دیگه یه خانوم تو خیابون و پیاده رو نمیشینه به تماشای دیگران و یا هیچ وقت دیگه ممکنه فرصت نشه زن وشوهری دو تائی بشینن تو خیابون ورفت امدها رو به نظاره بشینن و بعضی اتفاقها رو به مضحکه بگیرن و تازه بعض وقتها  هم یادشون بره که وسط خیابونن! ویا اینکه هیچ وقت دیگه  نمیشه دختر های زیادی رو تو سایزها و رنگها مختلف انتخاب کرد برای دوست دختر بودن ویا برعکس پسرهای بسیاری رو برای دوست پسر بودن... 

  به هر حال محرم و قیام امام حسین وتاثیر چندین صد ساله اش  وصلابت وکوه بودن بانوی صبرکه در فهم وشعورو درک ناقص چون منی نیست ولی استفاده هائی که از این ده روز میشه رو فکر میکنم جائی باید در  حقی به اسم حق الناس ویا حق النفس  جواب داد.

یه پایه اصلی ادامه حیات این آدم کوچولوها هستن.

یکی از اتفاقاتی که دوروبرم به شدت بهم انرژی میده وخوشحالم میکنه به دنیا اومدن یه بچه  فینگیلیه که البته من اصلا  جرات بغل کردنشون رو ندارم حالا یکیشون هم تو راهه!

چیزی که برام خیلی جذابیت داره بزرگ شدن این بچه ها وشکل گرفتن کلمات و یاد گرفتن رفتارها والگوبرداری هاشونه!

  اینکه مثلا آبتین آقای  چیلا چیلا که تا همین دوسال پیش  کلمه نداشت که بتونه منظورش روبرسونه و با ادددد بدددد و این حرفها درخواستهاشو بیان میکرد الان برا خودش آدم شده واز پدرش میخواد  که دوستای مهد کودکش رو دعوت کنه خونه شون . به پدرش گفته  من باید دوستامو دعوت کنم خونمون پدرش گفته دوستات کین؟ گفته: امیر عباس پور_ المیرا_ آرتین_.... بعدم گفته تو هم باید برامون هر چی که دوست داریم بخری:  اسپایدر من/ پفک/ اسمارتیس... فکر میکنه که همه دوستاش  وآدما تو همه چیزائی که اون دارن شریکن.  الان المیرا وامیر عباسپور رو یه جور دوست داره بزرگتر که بشه  میفهمه باید هر کدوم از اونها رو جور دیگه ای دوست داشته باشه! یا اصلا در دوست داشتن المیرا ... ((حاج آقا مسئلتن)) هر بار که میره مهد یک سری از اسباب بازی هاش رو با خودش میبره می بخشه!

حالا بزرگتر که بشه یاد میگیره: این بخشیدن ها باید تابع یک سری اصول وقوانین باشن!

به دنیا که اومده بود آقا ی نوری زاده اصرار داشت که فقط دوست داشتن بهش یاد بدین!(( نمیشه که استاد!اینهمه آدم اهل سوء استفاده میخورنش آبتین آقا رو)

 تا همین چند وقت پیش میزاشتنش تواین اسمش چیه؟ مثل یه جعبه کوچیکه نرم ودسته این جعبه رومیگرفتن واین ور اونور میبردنش حالا آدم شده! یه صندلی خاص خودش تو مهمونی ها باید باشه! پیش دستی مخصوص وسیله پذیرائی از یه ادم کامل!

 یا دیانا ی وروجک   که در لحظه زندگی میکرد  وهر جا که بودخودش بود تو همون لحظه  حالا اینقدر بزرگ شده که خاطره داره برای خودش! از شمال که مییاد تهران از خاطرات پیش دبستانیش صحبت میکنه. اینقدر بزرگ شده که یاد گرفته که مثلا من تهرانیم وکیارش شمالیه ولهجه داره!

میگه: خاله این کیارش خیلی خنگه! خانوم داشت تو کلاس آزمایش بارون رو بهمون یاد میداد. بلند شده میگه:اجازه خانوم ازمایش که برا پی پی منه! آخه خاله ادم باید از پی پی  تو کلاس حرف بزنه! زشته دیگه!

یاد گرفته که زشت یعنی چی!( خودش که کوچیک بود  تو دستشوئی با پی پی اش حرف میزد و ازش خداحافظی میکرد )  حالا ادم شده! میگه خاله: به کیارش گفتم اون ازمایش خونه!

 یا وقتی همین جقله ها پته بزرگتراشونا رو اب میریزن!   حمیدرضا کوچولو: نمیفهمیده دلیل اینکه مادرش   چرا مادر بزرگش   رو دوست نمیداره سر سفره غذا که مادر بزرگش هی قوربون صدقه حمیدرضا میرفته بلند شده و گفته: مامان عزیز! تو که خیلی  خوب ومهربونی چرا این مامان فاطی هی به با با میگه مادرت رو نبریم!مادرت رو نبریم!مامان تو چرا مامان عزیزرو دوست نداری؟  اخه این که خیلی مهربونه

 حالا البته حمیدرضا هم برای خودش آقائی شده ویاد گرفته: خودش نباشه! نقاب داشته باشه! لازم شد دروغ بگه! فریب بده....

 یا این آبتین آقا که  فحش یاد گرفته وعصبانی میشه فحش میده! پدرش دعواش کرده که  چرا حرف بد میزنی گفته این حرف بد؟( کاملا خیره میشه تو چشمات بااون چشمای درشتش)  پدرش گفته: حرف زشتیه نباید بگی!گفته خیلی بد؟ آره خیلی بد! گفته چرا خودت میگی؟ پدرش گفته : من کی این حرفو زدم؟ گفته: دو روز پیش! تو چراغ قرمز! پراید نقره ای پیچید جلو ماشینت گفتی...

 فینگیلی داره پدرش رو ادب میکنه!

  ولی وقتی این فرشته ها میشن طعمه نداری وبدبختی وحاصل التذاذ آنی دوپیکر وروانه زمین میشن! بدون هیچ حق وحقوقی( تو بازار قدیمیه ساوه چند تا بچه گدا که  گونی های کوچیک رو رودوش داشتند میرفتند ویکی  که حاضرم قسم بخورم سه سال بیشتر نداشت یه گونی بزرگتر از خودش رومیکشید و سعی میکرد تونحوه بلند کردن اون از بزرگترها الگو بگیره) میشن یکی از دردهای بزرگ زمین! ویا وقتی پشت چراغ قرمز آویزون میشن که تر وخدا بخر! وتو چشمهاشون هیچی نیست. هیچ نوری هیچ رطوبتی مثل یه چاه عمیق وبه شدت خشک! وادم چند ثانیه بیشتر نمیتونه تو این چشما خیره بشه! ونمیشه تصور کرد که عکس العمل این بچه وقتی که محکم در اغوششون بکشی چه خواهد بود؟ واصلا این بچه به غیراز نیاز غریزی  به اصطلاح مادرش ایا مواظبت دیگه ای هم شده؟ وخیلی دردهای دیگه...

 گرچه بچگی و تفریح وخوشی ادم کوچیکای خوشبخت دیگه هم تواین دور وزمونه به شدت تغییر کرده وبه اندازه یه ادم کارمند مشغولند این طفلکی ها! مهدوکلاس زبان و وکلاس موسیقی و سرگرمی های کامپیوتری مردعنکبوتی و اسپایدر من ودیجیمون وهمه اینها سرعت وفهم این کوچولو ها رو به شدت بالا برده و اعصاب ندارن ولی خوب این درد کجا واون دردکجا؟ 

 خلاصه این آدم کوچیکا خیلی برای این زمین مفیدند وخیلی مهم اند که وجود داشته باشند. همین جقله ها میشن انگیزه ودلیل ادامه دادن دوتا آدم دیگه و حضورشون در هر جمعی دلیل خوشی اون جمع میشه واینقدر زمان آدم بزرگ ها رو میگیرن که خیلی از مسائل دیگه آدم بزرگا بیرنگ میشه.

  اگه این ادامه آدمها ادامه نداشت ممکن بود آدم بزرگا همیدیگروبخورن وزمین از آدم ها خالی بشه!