شدی زخم عمیق من. وقتي كه دستت را گرفتي روي صورتت وگريستي تلخ! زمان ايستاد... ! بستمت به دعا!

خدايا كاري بكن.

 مثلا ما را برگردان به اسفند ماه ده ها سال پيش! مادرم خانه را زير رو كرده باشد كه ميخواهد بتكاندش... امتحان هاي ثلث دوم هم باشد. ما بين رختخوابها وكمد ها ووسايل سرگردان اشپزخانه جائي پيدا كنيم براي درس خواندن. تو با جورابهاي كثيف فوتبالي بدوي روي فرش هائي كه مادر شسته و يك سره بروي درون يخچالي كه رنگ سفيدش از دستهاي كثيف تو لك لكي شود مادر فرياد بكشد. من بميرم از ترس. بدوم دستمالي بردارم بكشم روي يخچال مادر دوباره فرياد بشودكه  با دستمال كثيف من بزنم زير گريه وتو بخندي؟

 شب شود نوبت  جابجائي كمدها بشود  من وتو بيايستيم گوشه اي با جابجائي هر كمد بدويم  سكه هاي پنج تومني ويك تومني ودو تومني  وخودكار ها ومدادهائي كه تمام سال گم شده بودندرا برداريم از زير كمد وگلاويز شويم كه براي من است ومن زورم هيچوقت به تو نرسد. وپدر بر سر تو فرياد شود كه به من زور نگوئي. فردا شود توبه سر كشي هايت ادامه دهي. پدر تيله هايت را  که تمام دارائي ات است ببرد بريزد در خرابه هاي دور... تيله هاي سه پر. تيله هاي پنج پر. نشسته بودی گوشه آشپزخانه وزوانوهایت را بغل کرده بودی. می پرسیدم ندیدی بابا تیله هایت را کجا ریخت؟ میگفتی  خرابه های خیلی دور...

تو  درون روكش چاه آشپزخانه به من قواعد تيله بازي ياد ميدادي ومن هيچوقت ياد نگرفتم. يادت هست؟

يادت ميايد چقدر به ما نصيحت ميشد وقت پذيرائي از ميهمانهاي عيد؟   تو هيچوقت قبول نميكردي كه چاي ببري.يادت هست ستاره خانم را؟ از در وارد شد وشروع كرد به بوسيدن تو! تا بنا گوشت قرمز شده بود ومن مرده بودم از خنده. مشت ميكوبيدي به من كه نخند. فكر ميكردي كه تو مرد بزرگي شده اي كه يك زن نبايد تو را ببوسد. همش مگه چند سالت بود؟ دوازده سال؟

رضا  وفرزانه را يادت هست تمام شكلاتهاي كاكائوي سفره عيدمان را يكي يكي خوردند. چقدر از نظر مادر بي ادب بودند. ومن وتو پشت سرشان حرف زديم.

چند وقت پيش رفته بودم امام زاده. علي آقا واكرم خانم نشسته بودند سر خاك فرزانه و ميگريستند. نشستم كنارشان واييييي گريه كرديم. هيچكدامشان مرا نشناختند. عينكم را  که برداشتم علي اقا محكم كوبيد به سرش. حتما یاد فرزانه افتاده بود.هي ميگفت: اي واي/ اي واي...

یادت هست؟ تمام اسفند ماه خواب مسافرت به دهات بابا ومامان را میدیدیم؟نه نه بزرگ با آن قد بلند وصندوقی که قد  من وتو به ارتفاعات آن نمیرسید.آویزان صندوق میشدیم که شکلاتهای یک سال مانده  درون صندوق قسمت کداممان شود یادت هست؟... چقدر ارزو داشتیم با سر درون صندوق برویم وبفهمیم درون صندوقی که کلیدش گردنبند نه نه بود چه چیز هائی وجود داشت. حالا  درون شکلات خوری های کریستال خانه مان پراز شکلات های مارک اصل فلان کشور است وکام ما شیرین نمیشود چرا؟ 

 قسم ميخورم كه اگر بشودر برگرديم . موقع جابجائي كمد ها بيايستم كنار كه قلبت براي رقابت با من نلرزد اصلاتمام سكه هاي زير كمد را خودم دو دستي تقديم تو كنم. اصلا تمام سال خودم سكه هاي تو جيبي ام را پرت خواهم كرد زير كمد كه وقت  خانه تكاني چشمهايت از ذوق پيدا كردن سكه ها نور افكن شود. وخوشحال شوي و كيفش را ببري. قسم میخورم  که اصلاسر شکلات های درون صندوق با تو نجنگم.

اصلا/ اصلا

*(( اين فيلم را به عقب بازگردان/آنقدر كه پالتو هاي پشت ويترين پلنگي شود كه ميدود در دشتها ي دور

آنقدر كه عصا ها پياده به جنگل باز گردند/و پرندگان به زمين...

نه! به عقبتر بازگرد

شايد خدا تصميم تازه اي گرفت))

 اصلا پیاده میروم وتمام تیله هایت  را پیدا میکنم وبرایت می اورم.

چرا كه حالا مي دانم

ده ها سال بعد ميشوي زخم عميقم كه هيچ كاري از دستم برايت بر نمي آيد هيچ كاري .....

 

 * از گروس عبدالملکیان عزیز