(( کجائی مرد میدان قصه از سر گو))
شمر لعنتی امام حسینو زده زمین تو سالن امام علی گلشهر و داره رجز میخونه که من ومن ومن و من چنین خواهم کرد و چنان خواهم کرد ونعره میکشه و شمشیر ش رو تو هوا میچرخونه ومثل گرگ زوزه میکشه. از بین جمعیت چندتا بچه سه چهار ساله وبیشتر میدوند طرف سن ومیرن امام حسین نقش بر زمین رو میبوسن وبهش پول میدن.
با این حرکت بقیه بچه های داخل سالن که شمشیر وشمر وامام حسینو باور کردند از احساس رسالت ویا رقابت با هم سن وسالها ویا داشتن چیزی از این مجلس از کنار بزرگتر هاشون روانه میشن سمت سن واز پله ها بالا میرن وامام حسینو می بوسن وبهش پول میدن. بقیه هم که خودشون اعتماد به نفس رفتن ندارند اویزون ماماناشون که منم میخوام امام حسینو ببوسم و شمر یه ربع بیست دقیقه ای شمشیر به دست می ایسته کنار که بوسیدن امام حسین به همه بچه ها برسه.
یادم افتاد چندسال پیش که عاشورا میهمان یکی از دوستام تو نهاوند بودم . موقع ظهر عاشورا بچه هائی که قرار بود نقش اسیران کاروان امام حسین رو داشته باشند با شمشیر کشیدن شمر و لشگرش وگریه مادراشون که تماشاچی بودن یک لحظه باورشون شد که جنگ واقعیه و با سنگ و کلوخ افتادند به جون شمر واون تا دم در خونشون دنبالش کردند. تعریف میکردندکه شمر بد بخت داد میزده منم عمو
فلانی وبچه هادادمیزدند که نه شمر لعنتیه/ بزنیدش/ بزنیدش.
سه ساله کودکی در حد واندازه شما بوده لابد که بسیار میخواسته درآن لحظات بدود سمت پدرش شاید! سه سال خیلی کم است برای تاب وتحمل یاد آوری چنین لحظه هائی برای خیره بودن به نعره کشیدن وشمشیر به گلو بردن! شمر که شمشیر را میگذاشت رو سینه امام حسین چشم بچه های داخل سالن شده بود چهار تا! دختر چهار پنچ ساله ای که در ردیف بالای سر من نشسته بود که هی از مادرش میپرسید مامان داره چکار میکنه؟ مادرش میگریست. این نمایش پس از هزار وپانصد ساال از ان ماجرا است. سه ساله را بگو/ سه سااله را بگو که هیچ نمیفهمم. نماز ظهر عاشورا مردی که در نقش امام حسین بود خطاب به مردم گفت من نیت میکنم به نیت خواسته های تمامتان ودو رکعت نماز میخوانم. زنی ازبین جمعیت کودک دو ساله مریضش را که سر تا پا سبز پوشانده میگزارد روی سجاده امام حسین و... در این ثانیه های آشفتگی جنگ ومبارزه وجدائی وتشنگی و .. چه باید خواست از شما که اینچنین سر تا سر زمین را به آشفتگی وحیرانی و در سر وصورت کوفتن میهمان میکنید.
...........................................................................................................................................در ازدحام و جمعیت بی حد وحصر زائرین شاه عبدالعظیم پسرکی هی از دست مادرش فرار میکند ومادر دستش را میکشد حالت گریه به صدایش داده که اخه چرا نمیزاری دعا کنم؟ منظورش آویزان بودن از صفحات مشبک نقره ای حرم امام زاده طاهر است . مادرش میگوید بیا بریم بازم هست! به خدا باز هم هست. منظورش حرم امام زاده حمزه وخود شاه عبدالعظیم است. با خوشحالی میرود.
........................................................................................................................................................................................
دختری سه ساله با لباس بافتنی از جنس موهر ورنگ سبز بسیار درخشان پالتو ودامن وکلاه یکدستی به تن کرده وموهایش از زیر کلاه روی شانه هایش، با اندامی در نهایت ناز و آرامش کنار مادرش که مشغول دعا خواندن است نشسته و چوب پرچم کوچک یا حسین را از پرچم در آروده وهر چقدر تلاش میکند که ان را جا بزند نمیتواند. با ترس به مادرش نگاه میکند . مادرش حواسش به اونسیت . آرام میگوید مامان! دراومده. مادر حواسش به دعا است. بک عالمه ادب وترس در چشمها وگونه هایش است. بی شباهت به ترس سه ساله ای از نبود پدر وتشنگی وآوارگی وگم شدن در خرابه ها در تاریکی..... بی شباهت به ترس از سیلی خوردن و به اسیری رفتن. کاش کسی از دل تاریخ بلند شود وبگویدسه ساله ای نبوده! کاش ...
.....................................................................................................................................................................................
واما در این میان حرکت بسیار پسندیده فعالین عرصه فرهنگ( فرو آهنگ) در برگزاری شکلی جدیدی از گرد همائی عزادار بودن ومرور لحظه های عاشورائی تحت عنوان(( خیمه ها ونجواها)) در تالار وحدت ویاد اوری فرهنگ عزاداری وموسیقی ها ونواهائی که در ظرف چنین ایامی در گذشتگان ما و وقوم وخویش های متفاوتی از اقصی نقاط ایران شکل میگرفته است. شکل متفاوت والبته خوب به قول معروف شکل با کلاسی از عزادرای وبا وصل بودن به بی قراری ان لحظه ها بودکه حضور برخی از هنر پیشه ها و وسفرای کشور های مختلف وحضور وزیر ووزرا وتزئین خاص خرما وحلوا وشله زرد که البته انهم برای برخی از میهمانان بودبا سایر فضا های رایج در این ایام قابل قیاس نبود. چراغانی سبز وسفید وفانوس های درون حیاط وخیمه ها و نقالی و نوحه ای وصدای پای اسب وشیون و خرما وچای و نمایشگاه نقاشی وحضور استادان نقاش وخطاط و...
((هنرمندان مناطق مختلف ایران، ، آیین هایی مانند چاووش خوانی، چوپان خوانی، امام خوانی، سوگینه ی بوشهری، عربی و کرمانی، پرده خوانی و تعزیه، چوزنی، کرنانوازی، علم گردانی و سنج و دمام برگزار کردند.))
شکل عزاداری اقوام عرب در ایران ( رعب اور بود) با خشونت و شمشیر و خیلی محکم واقوام لر و بختیاری وترک و فارس و و تلفیق اجرای گروه کر وتنبور دو استاد که:
((به خون/خاکستر دیرینه/آتش قصه می پرداخت/به خاکستر/هوای هرم ظهر داغ خونبارش/و کشتی نوح دیگر داشت و اقیانوس سرخ و دشت خشک و/پر چروک و چرک از تزویر/پی موجی دگر بی تاب/و چشم راوی روز ازل بی خواب /کجایی مرد میدان/قصه از سر گو/زمان پرشتاب و گیج و پر ابهام/هزاران قصه گوی پر دروغ و رام/صدای نعره های خام کسی خیره به لبهای ترک خورده/که می خواند/مرا دریاب
کجایی مرد میدان/قصه از سر گو/بگو یک بار دیگر/که مرا دریاب))