کوه به کوه
- خط های موازی که
روی یک تشک دراز میکشند
به یکدیگر نمیرسند
اگرچه سر هایشان از مساحت مشترکی
قلاب شده یاشد
به زمین
به زندگی
به اجباری که
از ته کفشها به مشام میرسد
ـ ستون هائی که
زیر یک سقف نفس میکشند
نیز
ـ پاهائی که
یک عمر به موازات یکدیگر راه میروند
هم
تنها من وهمتای هندی ام
شاید
درانتهای کوه به کوه هائی که
شانه هایمان
بحران عراق را به مذاکره نشسته اند
به هم میرسیم
لب مرزهائی که باز نمیشوند
آواره های لبم را تن بدهند
همتای هندی ام
دمپائی به پا کرده
همپای من
هی میدود
او میدود
که کودکان بادکنک شده را
در امتداد مرزهای تنم جای دهد
من نمیپذریم.
سیاست من این است
بی طرفم
که طرفداری از رنگ چشمهایت را
موکول کرده ام
به تعطیلات اخر هفته
ویا چند ثانیه قبل از خواب
به قیامتی که به پا میشوی
از پشت پرده
پلک نمیزنم
تا از موازات خط هائی از خطوط چهره ات
دست بکشم
بمیرم
بهتر است؟
ویا نکشم؟
امتداد اینهمه خط موازی را
به انتهای بن بستی که
به هم میرسیم
عاقبت.