جدائي نادر از سيمين
سر روي شانه او ميگزارد وميگريد بدون اينكه پدر ميان حس گريستن و حس ديگري تمايزي قائل شود.
چه تنهائي! نادر! چه محكم وكله شق ويك كلامي.
سيمين ميگويد آقاي قاضي به خاطر پدري كه يادش نيست كه او پسرش است نمي ايد برويم خارج و نادر ميگويد: من كه يادم هست او پدر من است وفيلم ميرود براي شروع.
ادم هاي اين فيلم همان ادمهاي عادي هستند كه هر روز با آنها چشم در چشم ميشويم در بانك وخيابان و پشت چراغ قرمز و پمپ بنزين.
دختر بنزين ميزند وهمه نگاه ميكنند وپدر او را براي گرفتن حقش ولو دو صد توماني كهنه تمرين ميدهد در روياروئي با كارگر پمپ بنزين.( مرسوم اين است كه دختر درون ماشين بنشيند وكسي هم حق نگاه كردن به او نداشته باشد وگرنه...)
سخت ميشود اگر ترمه هم دقيقا مثل تو تربيت شود نادر! سخت ميشود زندگي براي او وقتي ميرويد براي جدا شدن وتو در حد يك جمله نميتواني كه به سيمين بگوئي برگرد!
ترمه ميگويد قول داده بودي وتو وقتي كه حركتي با چار چوب حس وتفكر خودت نخواند حاضر نيستي در حد يك جمله هزينه كني حتي اگر قول داده باشي به دختري كه در واسفاي نبودن زن و زندان وشكايت و كار وجابجا كردن اندام گوشتي پدر به او حل كردن ومحاسبه سود وزيان مسائل رياضي ومفاهيم كلمات را ياد ميدهي.
ترچيح ميدهي بگوئي ببخش! نميتوانم.
پس مصلحت وسازش وآينده بچه و... حرفهائي از اين قبيل كجاي تفكرات تو پر ميزند. پسر؟
اينهمه خودت بودن به تنهائي تو ختم ميشود در آخر فيلم آيا ترمه تو را انتخاب ميكند ويا مادري را كه رفته بود كه تو را بترساند كه با هم برويد خارج كه سر وكله راضيه سر وته شد در پله هاي خانه شما وتو شدي قائل؟
طوري از قتل حرف ميزنند كه انگار جوان هجده ساله اي را در خيابان به ضرب چاقو كشته اي ! بيچار ه اي نادر!
اينكه فضاي فيلم هاي آقاي فرهادي به شدت شبيه همان زنگي روز مره هر كدام از ما است ارتباط قوي ميگيرد از آنكه به تماشا نشسته. خانه ودكور وفرش و آشپزخانه وساختمان وماشين را آدم ميفهمد واينكه اينهمه ريز بيني در مورد مسئله اي كه فكرش را نميكني كه شاخ وبرگ بدهد وبشود باغستاني ! ترغيبم ميكند براي تماشاي هر اثر ديگري كه از ايشان معرفي بشود. مخصوصا كه همسر راضيه همان شهاب حسيني فيلم سوپر استار باشد كه اينهمه خوب ميشناسد جنس مرد افسرده يك شب در ميان درون زندان از دست طلبكاران را كه غيرتي ميشود زنش درون خانه مردي ميرود كه معلوم نيست به قول خودش چكاره است( چقدر به اعصابت مسلطي نادر؟ فقط گفتي توهين نكن اقا!)
واز شدت غيرتي شدن نقشه ميكشد براي گرفتن پول از نادر وبستن دهان طلبكاران وآي خودش را ميزند درون آشپزخانه يك در يك و ظرفشوئي زنگ زده وديوار هاي بي رنگ خانه...
چه فيلمي گرفتي جناب فيلمبردار.
ونگاه هاي دو دختري كه در هم گره ميشود. يكي سميه دختر زن ومردي كه با عصبي بازي كارش را پيش ميبرد وزني كه گناه و ثواب اعمالش را با خطوط تلفن پي ميگيرد واينكه گناه نباشد عوض كردن شلوار پير مرد هشتاد ساله و جایگاه جانداري كه سميه گوشهايش را روي شكم مادرش تيز كرده براي شنيدن لگد هاي او( فقط همان يك صحنه فيلم چشمهاي راضيه خنديد ومابقي را يا ميگريست ويا التماس ميكردبه نادر وقاضي و شوهر افسر ده اش) چه بدبختي راضيه..
وديگري ترمه با مادري سر گردان خواسته هاي خود وتعلقاتش كه از ديد نادر ترسو بود وبه خودش فكر ميكرد. و پدري در مقام نادر كه آيا اورا انتخاب ميكند براي ادامه ويا دليل همراهي او با پدرش به قول سيمين نوعي تلاش براي برگرداندن مادر و جدا نشدن آنها بود؟