درون قطار لرستان به تهرانيم. جا مانده ايم ومسافتي به اندازه يك ايستگاه را درون راه رو هاي تنگ  با كوله پشتي و خستگي راه رفته ايم . رسيده ايم به كوپه خودمان. دو مرد ودو زن  درون كوپه ما نشسته اند.يكي از زن ها با چشم وابرو  خيلي مشكي ولباس مشكي  با لهجه لري سعي ميكند با ما حرف بزند. اينكه كجا بوده ايم و اهل كجائيم و از اين حرفها. آب بسيار خنكشان را به ما تعارف ميكنند. حوصله حرف زدن ندارم به من نگاه ميكند ولبخند ميزند. از من ميپرسد: سرت درد ميكند؟ميگويم نه! با دوستان ديگرم ادامه ميدهد حرف زدن را. از قيمت مرغ وتخم مرغ ويارانه واينها حرف ميزند. از سردي هوا از تهران.حال وهواي درون من در نيم ساعت گذشته مانده.

 يكي از ايستگا ه هاي بين راه قطار كه توقف ميكند. چندين نفر با كوله باري از رختخواب وظرف وظروف واينها درست كنار ايستگاه  روي فرش دست باف نشسته اند وچاي ميخورند. پير مرد نصف يك كله قند را گذاشته گوشه فرش  درست در لحظه اي كه قند را ميشكند مستقيم آن را درون دهانش ميگزارد وچاي را سر ميكشد. زن درون كوپه ما مشغول حرف زدن است. ناگهان متوجه انها ميشود. ميگويد عشايرند محكم دست به شيشه قطار ميكشد ( مثل دست كشيدن روي يك شي متبرك)و از عمق وجود ميگويد: خوش به سعادتتان. چندين بار تكرار  ميكند: خوش به سعادتتان. مثل كسي كه عاشق زيارت رفتن است وموقع  بدرقه زائري ميگويد: خوش به سعادتت. مثل موتور سواري كه موقع ديدن  راننده يك ماشين شاسي بلند آهي از ته دل ميكشد. مثل كسي كه آرزو دارد از ايران برود اروپا ونميشود وبا شنيدن رفتن هر كسي ميگويد:  خوش به حالت. مثل... هي پشت سر هم توضيح ميدهد كه اينها چگونه اند وچگونه زندگي ميكنند .چشمانش برق ميزند. انگار ميخواهد گريه كند.  با حرف زدن اززني كه كنارش نشسته ميخواهد كه با احساسا ت او شريك شود.  فكر ميكنم احتمالا از درون زندگي شبيه آنها پرت شده به يكجا نشيني. كه اينهمه حسرت ميخورد. فكر ميكنم كه اينگونه ازادي ويا آوراگي سعادت ميخواهد؟

از درون خودم پرت ميشوم درون قطار.  ميخندم.